سیلوانا(دختر بهشتی )
مروارید درون صدف من و جون جونم
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

به صورت خیلی واضح و زیبا بابا و ماما میگی، به بله میگی ببه Babe ، بیرون که میریم هرکسی رو که می بینی صداش میزنی، اصلا غریبی نمیکنی و هرجا که میریم بغل همه میری و براشون میخندی، خودتو موش میکنی، دستتو میگیری به همه چیزو بلند میشی، دور تا دور خونه رو میگردی، خودت دوست داری غذا بخوری منم کاری باهات ندارم و غذا رو برات میریزم توی بشقاب و خودت سعی میکنی اونو بخوری، تلاش برای خوردن غذات خیلی جالبه.

فقط دوتا دندون داری ومن نمیدونم چرا دندونهات بیرون نمیاد، البته فکر میکنم دوتا دندون بالات دارن درمیان ولی هنوز ازشون خبری نیست.

من و بابا خیلی دوستت داریم حتی به طوری که خودمون هم باورمون نمیشه که تو اینجوری شده باشی تمام زندگی ما.



[موضوع : سال اول تولد]
[ 18 / 8 / 1392 ] [ 21:28 ] [ مامان سیلوانا جون ]

19 شهریور ماه نه ماهگیت تموم شد و وارد ماه دهم از عمر با برکت شدیی عزیزم.

این روزها حسابی شیطونی میکنی و کلی شیرین شدی عزیزم همه چیز رو به خوبی متوجه میشی و عکس العمل های به جایی هم داری گل مامان.

همه وسایل خودت رو میشناسی، خیلی به لب تاب علاقه داری، دوتا هم بیشتر دندون نداری همون دندونهای پائین.

دستتو میگیری به هر چیزی و می خوای بلند شی البته با چهاردست و پا همه جا رو سرک میکشی مخصوصا زیر تلوزیون.

خونمون رو از قبل شاد تر شده  با شیطونیها و خندهای تو گل مامان و بابا.



[موضوع : سال اول تولد]
[ 21 / 6 / 1392 ] [ 11:04 ] [ مامان سیلوانا جون ]

سلام دختر بهشتی من، سلام گوهر من

عزیزم روزت مبارک. امروز روز دختر هست و من و پدر جون این روز رو به بهترین دختر دنیا سیلوانای عزیزم تبریک میگم.

 



[موضوع : سال اول تولد]
[ 16 / 6 / 1392 ] [ 23:54 ] [ مامان سیلوانا جون ]

از موقعی که سرما خوردی شبها یکی دو بار از خواب بیدار میشی و گریه میکنی ومن و پدر جون هم هراسان میایم توی اتاقت و بغلت می کنیم، م دقیقا نمی دونم چته و چرا گریه میکنیسوال البته موقعی که مریض بودی به خاطر گرفتگی بینی کوچولوت بود چون خوب نمیتونستی نفس بکشی ولی الان که دیگه میماخت بازهسوال

روز پنج شنبه می برمت درمانگاه تا خانم دکتر ضیغمی معاینت کنه استرسالبته این منم که خیلی میترسم و نگرانم 



[موضوع : سال اول تولد]
[ 12 / 6 / 1392 ] [ 10:22 ] [ مامان سیلوانا جون ]

روز سه شنبه همه خونه رو سم پاشی کردیم بجر اتاق خودمونو، به این خاطر شب آوردمت و پیش خودم خوابودندمت و چون کولر روشن بود شما خیلی بد سرما خوردی و تا شنبه دوم تیر تب داشتی و این اولین باری بود که شما گل مامان سرما خوردی.

چون بینی کوچولوت کیپ شده بود و شما هم عادت نداری با دهن نفس بکشی همش از خواب می پریدی و گریه می کردی و هر چهار ساعت هم بهت استامینوفن میدادم و دیگه هیچ دارویی نخوردی و این خیلی خوبه.

و اما شما عزیز مامان از روز جمعه یکم شهریور ماه چهار دست و پا رفتن را یاد گرفتی و دیگه نیازی به دادن وسایل به شما از طرف ما نیست و شما خودت میری و دست کوچولوت رو دراز میکنی و برمی داریشون.

 امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی گل مامان.



[موضوع : سال اول تولد]
[ 3 / 6 / 1392 ] [ 10:49 ] [ مامان سیلوانا جون ]

سیلوانا جون موقعی که به دنیا اومد براش یه جفت گوشواره کادو آوردن که حلقه ایه، امروز موقع خواب اینقدر اینطرف اونطرف کرد که نگوووووووووووو، گوشواره هایی که توی گوشش بود بیرون اومدن منم خیلی نگران شدم که مبادا سوراخ گوشش کیپ بشه، اومدم گوشواره های رو که داشتیم می خواستم براش بندارم نشد زنگ زدم مامانم اومد خیلی سخت بود سیلوانا هم گریه میگرد، خیلی ناراحت شدم به مامانم گفتم بریم براش یه جفت دیگه بخریم بعد لباس پوشیدیم و رفتین یه ست گفش دوزک خریدیم ( یه جفت گوشواره، یه دونه انگشتر یه دونه آوریز گردنبند) 

اومدیم خونه و به راحتی توی گوشش رفت و دیگه هم گریه نکرد. البته همش چربش می کنم تا موقعی که خوب بشه.

مبارکت باشه عزیزم اولین سرویس طلات دختر گلم.

راستی روز چهار شنبه قراره برای اولین بار بریم جشن عروسی، نمی دونم اونجا شما دختر نازم چه طوری خیلی نگرانم از اینکه گریه نکنی، اذیت نشی و.... 



[موضوع : سال اول تولد]
[ 21 / 5 / 1392 ] [ 0:38 ] [ مامان سیلوانا جون ]

امروز عزیزم هشت ماهت تموم شد و شما گل من نه ماهه شدی .

مبارک باشه عزیزم.

امروز برات گوشهای کوچولوت رو هم سوراخ کردیم. این هم مبارک باشه گل مامان .



[موضوع : سال اول تولد]
[ 19 / 5 / 1392 ] [ 23:49 ] [ مامان سیلوانا جون ]

یه روزی که نمی دونم کی بود کلی برات مطلب  نوشتم که بعد از ارسال حذف شد و توی وبت ننشست.

می دونم که خیلی وقته برات ننوشتم ، چون وقتی برای نوشتن نداشتم.

راستی امشب شب عید فطره و تو خوشگل مامان اولین عید فطریه که با ما هستی عزیزم.

من روزهای اول ماه رمضون رو با انرژی شروع کردم ولی نتونستم تا آخرش بیام و خیلی از این موضوع ناراحتم .

عزیزم عیدت مبارک. 



[موضوع : سال اول تولد]
[ 18 / 5 / 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان سیلوانا جون ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلیه دوستان من




[موضوع : سال اول تولد]
[ 14 / 4 / 1392 ] [ 16:58 ] [ مامان سیلوانا جون ]

چند روز قبل از جشن خودمونو آماده کرده بودیم برای مهمونی.

روز جمعه تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که عزیز جون اومد من و سیلوانا خانم با پدر جون تنها بودیم.

البته پدر جون هم کلی خرید داشت که رفت همه رو انجام داد ، مخصوصا رفت کیک رو گرفت.

سیلوانا جون جلوی در آشپرخونه دراز کشیده بود و بازی می کرد منم کارهامو می کردم. هرازگاهی هم می خواست بیاد بغل یا اینکه بخوابه روی پای من.

ولی در کل خیلی همکاری کرد، وقتی هم که عزیز جون اومدن فیلم عروسیم و گذاشتیم و با هم دیدیم و یاد اون روزها رو زنده کردیم.

ساعت 5 بعد ازظهر همه کارهامون تمام شده بود و سیلوانا جون هم به همراه پدر جون رفتن که پدر بزرگ و مادر بزرگ رو بیارن.

حدود ساعت 8 مهمونها اومدن و کلی بهمون خوش گذشت.

عکسها هم توی پست بعدیه.



[موضوع : سال اول تولد]
[ 14 / 4 / 1392 ] [ 12:08 ] [ مامان سیلوانا جون ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو برای این ایجاد کردم تا بعد از به دنیا اومدن فرزندم که نمی دونم چه موقع هست این مطالب رو براش بخونم تا بدونه که من اگه دوستش نداشتم یا اینکه ناخواسته به دنیااومده باشه اصلا این مطالب رو براش نمی نوشتم یا این عکسهارو براش نمیگذاشتم .
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته گذشته : 235
کل بازدید : 120221