27/04/1391
سلام مروارید مامان، سلام عسل مامان، سلام جیگر طلای مامان![]()
صبح بخیر عزیزم، امروز صبح منو با یه لگد همچین درست درمون که نثار شکمم کردی
از خواب بیدار کردی و کلی باهات صحبت کردم و قربون صدقت رفتم و بعدش دوباره خوابیدم تا ساعت 5/7 صبح بعد پدر جون که صبحانه رو آماده کرده بود من و بیدار کرد و رفتیم به اتفاق شما مروارید درون صدف صبحانه رو زدیم به معده و بعدش هم رفتیم آموزشگاه زبان و ترم جدید رو ثبت نام کردم. که ان شاا... از 19 مرداد باید برم سر کلاس و تا 31 شهریور هم ادامه داره.
خلاصه بعدش با پدر جون رفتیم پمپ بنزین و بنزین زدیم تو باک ماشین و بعد من پدر جون و سر راه شرکتشون پیاده کردم و خودم هم اومدم سر کار و الان هم در خدمت خلق خدا هستیم و داریم کار می کنیم عزیزم![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


27/04/1391
