سیلواناسیلوانا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

سیلوانا(دختر بهشتی )

ففقط دو روز کامل دیگه مونده

امروز پنج شنبه 16/آذر  جمعه و شنبه روز های کاملی هستن که تا دیدار من و دختر طلام باقی مونده . فردا آخرین جمعه ای هست که من و همسرم دو نفری زندگی می کنیم و قراره از صبح بریم بیرون و کلی خوش بگذرونیم . البته اگه من خسته نشم و بگم زودتر برگردیم خونه  روز سه شنبه برای آخرین بار رفتیم چکاپ هفتگی و خدا رو شکر حال هردونفریمون خوب بود خانم دکتر به من گفت چرا داره هر هفته از وزنت کم مبشه ولی سنو گرافی آخر را که طی هفته گذشته انجام داده بودم وزن نی نی رو نزدیک به سه کیلو تخمین زد که جای شکر داره . و قرار شد روز یکشنبه 19/آذر ساعت 6 صبح برای کارهای بستری بیمارستان باشیم . بازم خیلی دلشوره دارم که دختر طلا نخواد تاریخ ...
16 آذر 1391

این چند روز تعطیلی

روز چهارشنبه ساعت 5 بعداز ظهر از شرکت رفتیم بیرون و حدود ساعت      5/6 عصر رسیدیم خونه، پدر جون اومدن تا سر خیابابون دنبال من و یواش یواش با همدیگه رفتیم خونه . روز بعد من آزمایش داشتم برای اتاق عمل باید ناشتا می بودم تا قبل ساعت 8 شب یه شام مختصر خوردم و بعدش دیگه چیزی نخورم تا صبح که رفتیم آزمایشهارو دادم و بعدش هم ازم نوار قلب گرفتن و بعد حدود ساعت 9 بود که لقمه هایی رو که برده بودم خوردم بعد که اومدیم خونه بین راه سبزی خوردن خریدیم و رفتیم تره بار میوه و گوشت خریدیم و پدر جون من رو رسوند خونه و خودش رفت سر کار. منم گوشتها رو دسته بندی کردم و چرخ کردم ، قیمه ای خورد کردم ،آبگوشتی گذا...
6 آذر 1391

از تاریخ1/9/91 مرخصی زایمان

از امروز من و دختر گلم به یه مرخصی شش ماهه رفتیم ولی هنوز من به صورت کاملا فعال سر کارم . چون سال مالی میلادی داره تموم میشه و من فقط می تونم تا چند روز بعد از زایمانم توی خونه باشم و بعدش دوباره از اول دی ماه باید به صورت چند روز توی هفته بیام سر کار دیروز برای چکاپ هفتگی رفته بودم بیمارستان و کلی با دکتر صحبت کردم سر زایمان و ایشون به من گفت با شرایطی که تو داری بهتره سزارین کنی و تاریخ سزارین من رو 19/9/91 گذاشت چون ایشون اعتقاد دارن باید آخر هفته 39 وقتی وارد هفته 40 شدم سیلوناجون رو بده بغلم. ولی من به این باورم که دختر گلم زودتر میاد بغلم حالا باید دعا کنم قبل از این تاریخ اتفاقی نیفته (کیسه آبی چیزی...) که مجبور بشم مثلا فکر ...
1 آذر 1391

آماده کردن ساک بیمارستان سیلوانا جون

روز جمعه پدر جون لباسهایی رو که قراره برای اولین بار تن دختر نازم بپوشیم رو با دست و پودر صابون فیروز شست و منم با چه ذوقی روی بند رخت پهن کردم تا خشک بشن . الهی مامان قربون این لباسهای سایز صفرت بشه عزیزم اینقدر پدر جون با اشتیاق و ذوق این لباسها رو میشست  و آبکشی می کرد که نگو و نپرس. دیشب پدر جون همه رو اتو کرد و گذاشت توی ساک بیمارستانت عزیز مامان که تن مثل برگ گلت رو با این لباسها بپوشیم تا خدایی نکرده سرما نخوری . من خیلی نگرانم برای اینکه می ترسم شما توی بیمارستان سرما بخوری ولی عزیز جون میگه حتما اتاق زایمان یا اتاق عمل رو هم اینقدر گرم می کنن که نی نی سرما نخوره . امیدوارم همینطوری باشه . عزیزم من...
28 آبان 1391

از خاطرات بیمارستان

روز جمعه حدود ساعت 5/5 بیدار شدم و بعد خوندن نماز رفتم حموم و یه دوش گرفتم و همسری هم موهامو برام سشوار کشید و لباسهایی رو هم که نیاز داشتم برداشتم و همچنین کتابهام رو و صد البته لب تابمو که اگه اون نبود نمی دونم چطوری می تونستم محیط بیمارستان رو تحمل کنم . حدود ساعت 45/7 صبح بیمارستان بودیم تا نامه از بیمه SOS برای بیمارستان فاکس بشه و کارهای پذیرش صورت بگیره ساعت حدود 10/8 شده بود و من به همراه کمک بهیار رفتم بخش بستری 3. یه اتاق دو تخته گرفتم، یه خانم هم اتاق من بود که برای کاشت جنین اومده بود بیمارستان. خانم خوبی بود و خیلی هم درد داشت. من ناشتا بودم برام لباس بیمارستان آوردن البته با رنگ صورتی که چند تا چین هم که دور یقش ی...
8 آبان 1391

بستری شدن در بیمارستان

دیروز من و نی نی رفتیم برای چکاپ از این ماه باید هر دوهفته یک بار بریم برای چکاپ و جواب آزمایش قند خون را نشون خانم دکتر دادیم و ایشون تشخیص دادن از روز جمعه 5/7/91 من باید بیمارستان بستری بشم تا قند خون من رو تحت کنترل داشته باشن و تا روز شنبه هم باید اونجا بمونم . همسری خیلی ناراحت و نگرانه و همش حال من رو میپرسه من هم می گم حالم خوبه ولی ایشون فکر می کنه من دارم دلداریش می دم . خودم هم یه خورده نگرانم چون اگه اون جوابی رو که می خواد از این تحت کنترل قراردادن قند خونم نگیرن باید انسولین مصرف کنم من از انسولین مصرف کردن نگران شدم . به همسری گفتم به هیچ کس نگه که باعث نگرانی بشه، میگه من موقعی که شما توی بیمارستان هستید چک...
3 آبان 1391

کلاس زایمان

روز پنج شنبه صبح من و نی نی رفتیم کلاس زبان و بعد هم که اومدیم خونه با همسر محترم یه نهاری خوردیم و راه افتادیم رفتیم بیمارستان برای شرکت در کلاس زایمان. کلاس خوبی بود با توضیحات خیلی جامع خانم دکتر کرم نیا، ولی پدرهایی که در جلسه حضور داشتن همه ترسیده بودن و کلی سوالهای مختلف می پرسیدن که ما خانمهای باردار به موضوعات حتی فکر هم نمی کردیم همسر محترم ما هم کلی ترسیده بود از مراحل و دردهای زایمان، منم کلی دلداریش دادم البته خود من هم از زایمان می ترسم ولی خوب مجبور بودم اون لحظه خودمو شجاع نشون بدم چون اگه من هم ابراز ترس می کردم دیگه نمی دونم چه اتفاقی می افتاد. هفته پیش در باره بی حسی زایمان کم درد بود و این هفته در باره مراحل...
29 مهر 1391

پایان 210 روز و پایان هفتمین ماه بارداری

امروز من و دخمل طلا 210 روز هست که داریم با همدیگه زندگی می کنیم و خیلی هم خوشحالیم از فردا نهایتا 70 روز دیگه تا دیدار من و دخمل قشنگم باقی مونده. از چند شب پیش قرار شده موقع خواب وقتی خواستم از این شانه روی اون یکی شانه بخوابم، اول بشینم بعد روی اون یکی شانه بخوابم . شب اول وقتی که من می نشستم نی نی فکر می کرد که صبح شده و من می خوام بلند شم ایشون هم بیدار می شدند و کلی ورجه وورجه میکردن  تا دوباره آروم بشن و بخوابم من خسته می شدم و باید همین کار رو تکرار می کردم خلاصه تا صبح نه من خوابیدم نه نی نی   ولی از شبهای بعد دخمل نازم عادت کرده بود که مامان جون شیوه خوابیدنش رو عوض کرده و و نمیخواد بلند شه و هنوز روز نشده و بهتر ت...
15 مهر 1391