سیلواناسیلوانا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

سیلوانا(دختر بهشتی )

بارداری مامان جون

سلام عزیز مامان امروز صبح یک بیبی چک داشتم که اونو امتحان کردم و دیدیم جواب به امید خدا مثبته . یه داد و بیدادی راه انداختم که بیا و ببین از خوشحالی گریه می کردم تند تند خدا رو شکر می کردم . زود پریدم توی ماشین و رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم و اومدم سر کار خیلی خوشحال و بعد از حدود دو ساعتی زنگ زدم و جواب آزمایشم رو تلفنی گرفتم که خدا رو شکر جواب مثبت بود. عزیز مامان که اصلا دوست نداری مامان جون و بابا جون رو چشم انتضار بگذاری . خدا یا شکرت ممنونم به خاطر همه چی خدا یا ازت می خوام کمکم کنی و بهم یه بچه سالم بدی توان مقاومت در برابر سختیهای بارداری رو هم بهم بده . خدایا یک بارداری راخت نصیبم کن. ...
27 فروردين 1391

انتظار

آی که قلبم به تاپ تاپ می افته وقتی که یه نی نی می بینم  یا اینکه عکس یه نی نی رو توی اینترنت می بینم . خیلی دلم نی نی می خواد . آی دلم تنگ شده برای داشتن یه نی نی . بعضی وقتها به بابا جون می گم شما بهش بگو و دعوتش کن بیاد چون شما باباش هستید و حرفتون بیشتر برو داره . بیا دیگه دلم داره لک می زنه برای یک لحظه دیدن نی نی . نی نی جون باورت می شه دیگه طاقت ندارم . مامان جون و بابا جون و اینقدر منتظر نذار عزیزم، ما خیلی دوستت داریم، با تمام وجودمون ازتون دعوت می گیریم . دعا کنید مامانهایی که این مطلبو می خونید من به دعای شما احتیاج دارم . التماس دعا ...
21 فروردين 1391

رسیدن عید و بهار

سلام نی نی جونم این روزها من خیلی به بابا جونی گیر میدم که من دیگه دلم نی نی می خواد و نمی تونم بدون نی نی زندگی کنم و این حرفا. چون من هم دارم داروهای قبل از بارداری می خورم و کلی خودمو آماده کردم تا بتونم ان شاا... قبل تابستون سال 91 شما رو دعوت کنم به سلامتی بیاید پیش ما و زندگی مارو شیرین تر کنید . نی نی عزیزم اینروزها همه دارن خودشونو آماده می کنن برای عید و رسیدن سال جدید . منو بابایی هم داریم خودمونو آماده می کنیم . من که خیلی ذوق دارم . البته برای خرید کردن . هرچی پول داشتم خرج کردم دوتا سرویس چینی گرفتم که حدود 300هزار تومن شد و سه عدد قابلمه جدید خریدم که حدود 250هزار تومن شد وای از طلا نگو و نپرس بابایی رفتیم طلا بخریم ک...
22 اسفند 1390

انتظار

سلام نی نی گولوی مامان منو باباجون دیگه داره حوصلمون سر میره از اینکه وقتی می ریم خونه کسی توی خونه نیست . باباجون که دیگه خیلی داره ابراز علاقه می کنه . منم خودم خیلی دوست دارم یه نی نی خوشگل و ناز داشته باشم. ان شاالله بعد از عید اگه خدا بخواد شما رو دعوت می کنیم که بیای و چشم ما به جمال زیبای شما روشن بشه . الان من دارم تحت نظر دکتر به وزن مناسب می رسم و داروهای تقویتی قبل از بارداری می خورم . امیدوارم تا خرداد و تیر سال آینده بتونم شما رو توی وجودم حس کنم عزیزم ...
2 اسفند 1390

ولین تاین

دیروز روز عشاق بود. منم می خواستم برای کسی که دوستش دارم چیزی بخرم و بهش کادو بدم. حدود ساعت 40/1بعد از ظهر مرخصی گرفتم و رفتم بیرون از اداره . تا میدان صنعت پیاده رفتم و رسیدم میلاد نور . تا طبقه سوم رفتم ولی چیزی که به درد همسر جون من بخوره نبود. دوباره پیاده راه افتادم رفتم گلستان. تا طبه های آخر رفتم و بالاخره یک جایی که جا سوئیچی می فروختند رو پیدا کردم. برند های ماشینها رو داشت. منم یه برند پژو خریدم و بردم دادم طبقه همکف برام توی یه جعبه قرمز گذاشتند و روی اون یه گل با ربان چسبوندند.منم اومدم اداره توشو کلی شکلات گذاشتم و بردم خونه و دادم به شوهر جان. توی جعبه هم یه کارت کوچولو گذاشتم و داخلش نوشتم یوسف عزیزم دوستت د...
26 بهمن 1390

حدود 4 روز تعطیلی

روز سه شنبه تنش خیلی زیادی توی اداره داشتم و خیلی حالم بد شده بود مدیر عامل محترم خیلی سعی کردند که از دل بنده دربیاورند و کلی با من صحبت کردند . روز چهارشنبه صبح که از خواب بیدار شدم دست و گردنم بد جوری درد می کرد و اصلا نمی تونستم تکونش بدم و زنگ زدم گفتم که نمی توانم بیایم سر کار. صبحانه خوردم و رفتم خانه مادرم  که تازه از بروجرد آمده بود . نهار را انجا ماندم و عصر حدود ساعت 7 برگشتم خانه خودمان. پنج شنبه هم صبح ساعت 5/7 از خانه بیرون آمدم و رفتم کلاس زبان و تا ساعت یک که کلاس تمام شد. حدود ساعت5/1 رسیدم خانه. سبزی خوردن که خریده بودم را پاک کردم و شستم و آش رشته داشتیم گرم کردم . کمی هم دمپختک داشتیم گرم کردم و 2عدد تخم مرغ را ن...
23 بهمن 1390

آزمایشات قبل از بارداری

سلام توپول مامان چند هفته ای هست که رفتم پیش دکتر زنان و زایمان و باهاش در باره باردار شدن مشورت کردم و کلی برام آزمایش قبل از بارداری نوشت که هنوز نبردم که روش نظر بده ولی از اونجایی که یکی از اعضای هیئت مدیره اداره ما پزشک هستن به ایشون نشون دادم و ایشون گفت همه چیز توی این آزمایش عالیه . چند تا هم از آزمایشها مونده که باید برم یه آزمایشگاه مخصوص. ولی هنوز اون آزمایشگاه رو پیدا نکردن که به محل کار یا خونمون نزدیک باشه.میگن یه آزمایشگاه تو خیابون وصال شیرازی هست که مطمئنن این آزمایش رو داره ولی آخه خیلی بهم دوره و من نمی تونم برم.اگه مرکزی داشته باشه که خیلی خوبه ولی نمی دونم داره یا نه. ...
11 بهمن 1390

برف

سلام گلم امروز صبح که قبل از اینکه از خواب بیدار بشم باباجونی اومدو منو صدازد ولی چون خیلی خوابم میومد نتونسنم جواب بدم . باباجونی صبحانه رو آماده کرد و منم به زحمت چشمامو باز کردم . بعد از اینکه سلام کردم به باباجونی به من گفت که بیرون برف اومده و همه جا رو سفید کرده . منم از ذوق پریدم پشت پنجره و دیدم بله عجب برف قشنگی . ولی خوشحالی تا موقعیه که توی خونه ای و از خونه بیرون نیومدی . بعد از صرف صبحانه و پوشیدن لباسهام و خداحافظی از بابا جونی اومدم بیرون که برم اداره. تا سر ایستگاه که یک ربع با خونه ما فاصله داره پیاده رفتم و لذت بردم از راه رفتن روی برف. ولی خیابونها خیلی شلوغ بود و ترافیک سنگینی داشت . از ساعت 5/7 که سوار انوبوس...
1 بهمن 1390

سه روز تعطیلی

سلام و صد سلام به نی نی نیومده و ندیده خودم . خوبی مامان جون، منو ببخش از اینکه دیر به دیر میام برات می نویسم . این روزها اصلا حوصله ندارم . از روز پنج شنبه تا شنبه به مدت سه روز تعطیل بودم و تونستم یه دل سیر بخوابم . ولی روز جمه عزیز جون ( مامان بنده) اسباب کشی داشتن و ما هم کمکشون کردیم و کلی خسته شدیم . روز پنج شنبه صبح از خونه مادر(مادرشوهر جان) آمدیم رفتیم کتاب زبان رو بخریم که نداشتن . چون من روز قبلش تماس گرفتم و گفتند داریم بیاین ببرید رفتم ، وقتی گفت تمام کردم کتاب و الان ندارم عصبانی شدم و کلی دادو بیداد راه انداختم . چون اونروز تعطیلی من بود و من به خاطر این کتاب از جردن تا نارمک رفته بودم و کلی با این رانندگی در حد افتض...
25 دی 1390

شب یلدا و دو روز بعد از اون

روز چهارشنبه آخرین روز پائیز 90بود و من برای خودم مهمان دعوت کرده بودم شب قبل یک عدد کدو تنبل رو توی قابلمه مسی پختم و برای شب یلدا آماده کرده بودم . روز چهارشنبه حدود ساعت 5/5 از اداره رفتم خونه و توی یک ترافیکی گیر کردم که نگو و نپرس. از فرط خستگی پام روی کلاج خواب رفته بودو دیگه نمی تونستم رانندگی کنم . حدود ساعت 15/7 شب رسیدم خونه ولی از قبل به بابا جونی طرز پختن مرغ رو گفته بودم که ایشون هم زحمت این کار و کشیده بودن . .قتی رسیدم خونه دیدم عجب بوی خوبی به مشام می رسه. یک ربع از رسیدن من می گذشت که عزیز جون و خاله زهرا اومدن خونه. منم قبل از اینکه اونها بیان برنجم رو بار گذاشته بودم . چای و میوه براشون آوردم و نوش جان کردن تا شا...
3 دی 1390