برف
سلام گلم امروز صبح که قبل از اینکه از خواب بیدار بشم باباجونی اومدو منو صدازد ولی چون خیلی خوابم میومد نتونسنم جواب بدم . باباجونی صبحانه رو آماده کرد و منم به زحمت چشمامو باز کردم . بعد از اینکه سلام کردم به باباجونی به من گفت که بیرون برف اومده و همه جا رو سفید کرده . منم از ذوق پریدم پشت پنجره و دیدم بله عجب برف قشنگی . ولی خوشحالی تا موقعیه که توی خونه ای و از خونه بیرون نیومدی . بعد از صرف صبحانه و پوشیدن لباسهام و خداحافظی از بابا جونی اومدم بیرون که برم اداره. تا سر ایستگاه که یک ربع با خونه ما فاصله داره پیاده رفتم و لذت بردم از راه رفتن روی برف. ولی خیابونها خیلی شلوغ بود و ترافیک سنگینی داشت . از ساعت 5/7 که سوار انوبوس...
نویسنده :
مامان سیلوانا جون
15:33


